|
تا ابد از مرغ روح عاشقان خواهم نوشت
به نام خدا خالق انسان، به نام انسان خالق غم ها، به نام غم ها بوجد آورنده ی اشکها، به نام اشک تسکین دهنده ی قلبها، به نام قلبها ایجادگر عشق و به نام عشق زیباترین خطای انسان ، کاش قلبم درد تنهایی نداشت چهره ام هرگز پریشانی نداشت کاش برگ های آخر تقویم عشق حرفی از یک روز بارانی نداشت کاش می شد راه سخت عشق را بی خطر پیمود و قربانی نداشت ، عشق فراموش کردن نیست بلکه بخشیدن است . عشق گوش دادن نیست بلکه درک کردن است . عشق دیدن نیست بلکه احساس کردن است . عشق کنار کشیدن و جا زدن نیست بلکه صبر داشتن و ادامه دادن است ..... ، ..................، عاشقت خواهم ماند. بی آنکه بدانی دوستت خواهم داشت . بی آنکه بگویم درد دل خواهم گفت .بی هیچ گمانی گوش خواهم داد .بی هیچ سخنی در آغوشت خواهم گریست .بی آنکه حس کنی در تو ذوب خواهم شد بی هیچ حراراتی . اینگونه شاید احساسم نمیرد ، ما گذشتیم و گذشت آنچه توکردی با ما توبمان با دگران وای به حال دگران ..........
خنده بر لب میزنم،تا کس نداند راز من ورنه این دنیا که ما دیدیم،خندیدن نداشت سال نو میلادی را به همه کاربران و بازدیدکنندگان سایت مخصوصا عزیزان مسیحی و ارامنه تبریک میگم و امیدوارم که امسال سال بهتری نسبت به سال قبل پیش رو داشته باشید
غربت ، سرزمینی است که هم تو برای او بیگانه ای وهم او برای تو. تو در این غربت سرا بهشتی بساز به وسعت عشق ، با
مدتهاست که دلم آرام و ساکت مانده است و چشمانم اشک نمی ریزند . زیرا دلم غمگین و بیمار است و چشمانم از گریستن خسته شده اند . مدتهاست که به تنهایی عادت کرده ام.روزهایم با رنج و نومیدی می گذرندوشبهایم بااندیشه های غمگین طی می شوند.غمی نا آشنا،آشنای قلبم شده و آزارم می دهد. در این پائیز سرد و سوزان،شامگاهی مرگ را با چشمان خود دیدم . برای لحظه ای دردی ناآشنا سینه ام را در نوردید و من توان انجام هیچ کاری را نداشتم . در آن لحظات دردناک ، حسرت هیچ چیز را نداشتم . فقط برای قلب معصوم خودم تاسف خوردم . آن شب هم گذشت و قلب من هنوز در سینه ام می تپد . هنوز زنده ه ام و به زندگان و به این که چسان خود را مشغول و سرگرم چیزهای ناچیز کرده و خیلی چیزها را فراموش کرده اند ، می نگرم . خیلی وقت بود که به دامان عزلت و تنهایی پناه برده و از همه ی مردمان دوری گزیده بودم . از همه چیز بیزار بودم . تا این که چند روز پیش هوس کردم در میان شهر و مردم شهرم به گشت و گذار بپردازم.هوس کردم به جاهایی بروم که زمانی دوستشان داشتم.اما به بعضی مکانها که می رسیدم ترجیح می دادم سریع ردشوم.نمی دانم چرا خودم را مجبور به کاری کردم که دوست نداشتم ! شاید با این کار می خواستم خودم را از گمگشتگی میان زمان و مکان نجات بدهم ! شاید . برای دقایقی محو آدم های دور و برم شدم . واقعا چقدر سخته بفهمی که توی سر هر کدامشان چی می گذره یا هر کدامشان چه جوری اند . آیا همه همان طوری که به ظاهر نشان می دهند هستند !؟ جالبه که خودم در جواب خودم گفتم : مگه تو فضولی |
About
Home
|