طنین تنهایی

تا ابد از مرغ روح عاشقان خواهم نوشت
در قفس از
آرزوی آسمان
خواهم نوشت
همزبانی
با دلم هرگز نبوده تا ابد
از زبان یک دل
بی همزبان
خواهم نوشت
از دو چشم عاشقم در
حسرت لبخند
یار
با نگاهی
شرجی و اشکی
روان خواهم نوشت
در جواب
مهربانیهای خود
در راه عشق
تا ابد از
دلبری نامهربان
خواهم نوشت
چون بهارم شد
خزان
من همچنان بی اختیار
با شروع
هر بهاری از خزان
خواهم نوشت
چون که
تنها عاشقی
ماند در این دار فنا
عاشقانه چند بیتی جاودان
خواهم نوشت
از نگاه
ناوک اندازت
به سویم تا ابد
ماجرای قلب
ریش و خون فشان
خواهم نوشت
در جوانی
پیر گشتم از غم عشقت
دگر
از
جوانی پیر و از پیری جوان
خواهم نوشت
با وجود
زخم هجرت تا زمانی باقی
است
با
دلی زخمی و جانی ناتوان
خواهم نوشت
قلب من عمری میان جمع
تنها ماند و من
تا ابد از
عاشقی بی همزبان خواهم نوشت!


+نوشته شده در سه شنبه 15 دی 1388 ساعت07:23 ب.ظ توسط امین | نظرات |

به نام خدا خالق انسان، به نام انسان خالق غم ها، به نام غم ها بوجد آورنده ی اشکها، به نام اشک تسکین دهنده ی قلبها،

به نام قلبها ایجادگر عشق و به نام عشق زیباترین خطای انسان ،

کاش قلبم درد تنهایی نداشت چهره ام هرگز پریشانی نداشت کاش برگ های آخر تقویم عشق حرفی از یک روز بارانی نداشت کاش می شد راه سخت عشق را بی خطر پیمود و قربانی نداشت ،

عشق فراموش کردن نیست بلکه بخشیدن است . عشق گوش دادن نیست بلکه درک کردن است . عشق دیدن نیست بلکه احساس کردن است . عشق کنار کشیدن و جا زدن نیست بلکه صبر داشتن و ادامه دادن است ..... ،

..................،

عاشقت خواهم ماند. بی آنکه بدانی دوستت خواهم داشت .

بی آنکه بگویم درد دل خواهم گفت .بی هیچ گمانی گوش خواهم داد .بی هیچ سخنی در آغوشت خواهم گریست .بی آنکه حس کنی در تو ذوب خواهم شد بی هیچ حراراتی .

اینگونه شاید احساسم نمیرد ،

ما گذشتیم و گذشت آنچه توکردی با ما توبمان با دگران وای به حال دگران ..........


+نوشته شده در شنبه 12 دی 1388 ساعت02:19 ب.ظ توسط امین | نظرات |

خنده بر لب میزنم،تا کس نداند راز من      

ورنه این دنیا که ما دیدیم،خندیدن نداشت

 

سال نو میلادی را به همه کاربران و بازدیدکنندگان سایت مخصوصا عزیزان مسیحی و ارامنه

 تبریک میگم و امیدوارم که امسال سال بهتری نسبت به سال قبل پیش رو داشته باشید


+نوشته شده در جمعه 11 دی 1388 ساعت01:58 ب.ظ توسط امین | نظرات |

 

غربت ، سرزمینی است که هم تو برای او بیگانه ای وهم او برای تو.

نه چشمان آشنایی که چتر پرنیانش را بر تارک تنهایی ات بگستراند و

نه انگشتان باوری که تاروپود اندیشه ات را بنوازد. نه حرارت بوسه 

و نه شانه های مطمئنی که دریا دریا بباری .

نه آغوش امنی که از هراس زخمه های تنهایی و بی کسی

پناهش ببری ؛ و نه عطر دلپذیری که بوی باران بشنوی ، نه لحن

امیدواری که شاهرگ یأس ببّرد و نه طوفان مهیبی که طوفان گیتی

بپیچد. تنها می مانی و سرگردان ، نه در دلت هوس روییدنی ، نه در

گامهایت رمق تحرکی ، نه در چشمانت فروغ امیدی  ، نه در سرت

سودای شوری ونه در انتظارت پیام آشنایی . هر قدمی که بر زمین می

نهی ، سینه عطشانش ترک می خورد و طرح ستوه و انفجار می

ریزد . به هرجا که چشم می اندازی ، خالی و خالی می یابی ، سوت

وکور .

آه... اینجا کجاست؟ اینجا کجاست که یا باید تن به ذلت الزام ها بسپاری

و یا ذره ذره جان بکنی ؟ ... یکباره سردت می شود ، تمام وجودت

می لرزد ، به گوشه دنج و خلوتی می خزی و چشم هایت را می بندی

، آری اینجا غربت است ، غربت.

غربت، ارزانی دل های پاک و مقدس ، ارزانی عظیم ترین روح ها .

اینجا برای تو غربت است ؛ اینجا برای انسان ترین انسان ها غربت

است و برای خیل عظیم گله ها که سر در آبشخورند ،بهشت.

و تو در این غربت ،سر در پی چشمان ناشناسی داری ؛ گویا در افق

های دوردست چشمان درخشان پری زادی برایت ناز می بافد. کوله

بارت را می بندی و آنگاه که می خواهی قدم بر جاده بگذاری ناگهان

بیدار می شوی و در می یابی که همه چیز کابوس بوده،سراب بوده.

آری اینجا غربت است و غربت ، ارزانی قلب های سوخته...

وتو ای همسفر!

تو در این غربت سرا بهشتی بساز به وسعت عشق ، با

ستون هنر. اگر یقین کنی که چشم هایی ، هذ یان غربت تو را می

نگرد ، طرح بنای این قصر عظیم را ریخته ای ، باور کن
 ….


+نوشته شده در سه شنبه 8 دی 1388 ساعت10:56 ق.ظ توسط امین | نظرات |

 

مدتهاست که دلم آرام و ساکت مانده است و چشمانم اشک نمی ریزند . زیرا دلم غمگین و بیمار است و چشمانم از گریستن خسته شده اند .

مدتهاست که به تنهایی عادت کرده ام.روزهایم با رنج و نومیدی می گذرندوشبهایم بااندیشه های غمگین طی می شوند.غمی نا آشنا،آشنای قلبم شده و آزارم می دهد.

در این پائیز سرد و سوزان،شامگاهی مرگ را با چشمان خود دیدم . برای لحظه ای دردی ناآشنا سینه ام را در نوردید و من توان انجام هیچ کاری را نداشتم . در آن لحظات دردناک ، حسرت هیچ چیز را نداشتم . فقط برای قلب معصوم خودم تاسف خوردم . آن شب هم گذشت و قلب من هنوز در سینه ام می تپد . هنوز زنده ه ام و به زندگان و به این که چسان خود را مشغول و سرگرم چیزهای ناچیز کرده و خیلی چیزها را فراموش کرده اند ، می نگرم .

خیلی وقت بود که به دامان عزلت و تنهایی پناه برده و از همه ی مردمان دوری گزیده بودم . از همه چیز بیزار بودم . تا این که چند روز پیش هوس کردم در میان شهر و مردم شهرم به گشت و گذار بپردازم.هوس کردم به جاهایی بروم که زمانی دوستشان داشتم.اما به بعضی مکانها که می رسیدم ترجیح می دادم سریع ردشوم.نمی دانم چرا خودم را مجبور به کاری کردم که دوست نداشتم ! شاید با این کار می خواستم خودم را از گمگشتگی میان زمان و مکان نجات بدهم ! شاید .

برای دقایقی محو آدم های دور و برم شدم . واقعا چقدر سخته بفهمی که توی سر هر کدامشان چی می گذره یا هر کدامشان چه جوری اند . آیا همه همان طوری که به ظاهر نشان می دهند هستند !؟ جالبه که خودم در جواب خودم گفتم : مگه تو فضولی


+نوشته شده در جمعه 4 دی 1388 ساعت11:47 ق.ظ توسط امین | نظرات |